تبليغاتX
ِشاعري از ديار بيستون

به خشنودی اهورامزدا

|

الو فرشته ی زیبا  سلام ...خوبی تو ؟

سلام ماه همیشه تمام...خوبی تو؟

 

برای اول این عاشقانه می گویم

خدای آینه، ختم کلام ...خوبی تو؟

 

برای ماندن مجنون بخوان مرا تا اوج

بدون قصه ی ابن سلام خوبی تو؟

 

اگر چه از دل مجنون شکایتی دارم

برای غصه ی لیلا حکایتی دارم

 

تمام بود و نبودم همین حکایت بود

که با تو پر زدنم اوج این سعادت بود

 

تو آفتابی و من تا همیشه مثل زمین

همیشه محو طلوع توام همین و همین

 

جدایی تو برایم غروب خواهد شد

اکر دوباره بمانی چه خوب خواهد شد

 

کنار گل بنشین و بهار باش فقط

به عشق ماندن و رفتن دچار باش فقط

 

کویر ساوه به عشق تو چون بهشت شده است

بهشت بی تو به چشمم چه زشت شده است

 

سلام گفتم و اکنون خدا نگهدارت

خدای قبله مجنون خدا نگهدارت

نوشته شده در ساعت 20:35 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

یادت می آید خیس باران در زمستان

باهم دویدنها خیابان در خیابان 

 

شانه به شانه چادرت چتری که ما را....

عریان شدی از روسری تا زیر باران...

 

ناگاه دیوار پدر سد من وتو

تو تکه ابری ریختی دز خویش ویران

 

وقتی که بستی روسری را چشمهایت

گریاند مرا خط به خط تا سطر پایان

 

 آن روز تو قربانی رسم و تعصب

امروز قلبت زیر چرخ تلخ پیکان

 

تقویم رد شد کم کم و گرمای خورشید

در امتداد جاده شب شت پنهان

 

 حالاببین یک سایه پیش سنگ قبرت

با یاد تو این شعر را در زیر باران...

نوشته شده در ساعت 20:29 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

زندگی دایره ایست آشنا ...می بینید؟

چرخشی هست در این لحظه ها می بینید؟

 

□□□

سایه ای آزادید روی متن امروز

در پی خورشید نور را می بینید ...

 

و قدم ها آرام چشم ها در حیرت

جاده ای نورانی است و شما می بینید ...

 

آن قلم دست خداست می نویسد ما را

خویش را اینجا در خدا می بینید...

 

□□□

سی تن خسته ی راه سایه هایی تنها

و خدا آینه ایست در شما...

نوشته شده در ساعت 20:25 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

نماز زاهد

 

یک شب سرد سایه ای تنها   

 باز هم سجده می شود خود را

 

قطره قطره سکوت می شکند

 

واژه های همیشه سبز دعا می چکد روی سطرآبهایش:

 

-آهای جاودانه یکتا با طلوع خودت مرا گم کن

 

ببرم تا اوج ها....بالا....

         □□□ 

صبح آغاز حل شدن من

 شعر هم لال میشود اینجا

نوشته شده در ساعت 20:19 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

من آن رودم که تنها آب دارم

نگاهی خسته و بی تاب دارم

 

من عشق نور دارم در دل اما

فقط تصویری از مهتاب دارم

نوشته شده در ساعت 20:1 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

- همه بیایید.

- دوباره تنبیه ؟

- ساکت! دیالوگ اضافی نداریم

- پیر زن خود خواه

- یک، دو، سه .....

- خودش را دزدیده کسی؟ ......

ناهید

شهابی فراری به مدار زمین

که دامنش رازهای غبارآلود.......

-   بیاد دختر گیسو طلا، بسترم پناه تو

-   پس ستاره ی تو می مانم ، بگذار لبهایم بسوزد تو را !

تنش مثل شعله ی نازکی در نسیم

                                     دستهایش لیز می خورد

- چه خنکی ......

                                        رخت خواب

                                                      و آغوشی که تکانش می دهد

                                                                                        انگشتانش نور ......

                                                                                                    پرده هایی در باد.

 

 

نوشته شده در ساعت 19:26 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

 

خواب از سرم پریده دلم بی قرار توست

خانم تمام زندگی من دچا توست

خانم تمام زندگی و عشق من تویی

دار و ندار و روز و شب و روح و تن تویی

خانم دلیل مستی و حیرانی منی

آفتاب روزهای زمستانی منی

بی عشق ناب تو به تکامل نمی رسم

بی هیچ شبهه نیمه ی پنهانی منی

تو سرنوشت گم شده ی سالهای دور

بر متن عاشقانه ی پیشانی منی

با آنکه زیر و رو شده ام با تو - باز هم

تنها امید لحظه ی ویرانی منی

خانم تمام مشکل من بی تو بودن است

نام تو را نبردن و از تو سرودن است

آن صبح که تمام زمین سبز پوش بود

چشمم به راه بود دلم هم به گوش بود

- ساعت دو است آه چرا دیر کرده است

این انتظار تلخ مرا پیر کرده است

یکباره تلفن - بفرما عزیز من

سیمرغ بال بسته ی قله گریز من

«از در درآمدی و من از خود به در شدم»

در چشمهای روشن تو غوطه ور شدم

آری قامت تو سراپا قشنگ است

بنشین که پایت روی چشم هوشنگ است

دریای من برقص که طوفان شدن خوش است

از تن درار جامه که عریان شدن خوش است

«بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

بیدار بودم از تو و رویا ادامه داشت

عریان شدی سکوت تو اما ادامه داشت

خانم اجازه حرف مرا گوش میکنی؟

خود را برای عشق من آغوش میکنی؟

وقتی تو را نترس در آغوش داشتم

انگار روی ابر قدم میگذاشتم

انگار صد فرشته مرا روی دستها

دارند میبرند آن سوی هست ها

انگار خلسه گاه زمین چشمهای توست

اوج سکوت صاعقه در صدای توست

دیدم که از تب،هیجان گر گرفته است

خاک دلم که عاشق آب و هوای توست

دیدم در آسمان دل بیقرار من

برق ستاره ها اثر جای پای توست

دیدم که تو برای همیشه برای من

دیدم که من برای همیشه فدای توست

دیدم که جامه ی تن هم می شویم ما

در بود هم نمود عدم میشویم ما

دیدم تمام تن من گرم رفتن است

تک شاخ بال دار جنون مرکب من است

دریا اگر کمر به سفر در تو بسته است

مانند آفتاب نمازش شکسته است

پایش به عمق خواب زمین رفته بی گمان

جنگل اگر نوشته از این جاده خسته است

تاریخ هیچ گاه ندیده است لحظه ای

طوفان عشق سرخ تو از پا نشسته است

اما دلم که راه تو را رفته تا به اوج

یکباره از تمام زمین دست شسته است

دل دست شست و گفت که دست خودش نبود

در مسلخ الهه ی آتش فدا شود

زیبای من الهه ی آتش طلوع کن

خود را برای فتح زمانه شروع کن

از صبح روشنی که تو و من شدیم ما

یک باره مثل لاله و لادن شدیم ما

آنگونه وصل تن مجروح هم شدیم

یک روح در دو ....وای نه! یک تن شدیم ما

خانم ببین که سایه ی ما هم یکی شده است

بود و نبود من و تو با هم یکی شده است

خانم اجازه بی تو نفس هم مجاز نیست

حوای من بدون تو آدم مجاز نیست

خانم بدون تو شعر من دلنشین نبود

حرف دلم به جز دو سه خط نقطه چین نبود

وقت شروع عشق و گل و بوسه - پای من

مانند سرو بود ولی بر زمین نبود

آنقدر داغ بود تنت که کویر نیز

در ظهر تیر ماه چنین آتشین نبود

ابراز عشق کردم و گفتم که پیش من

یکباره ناز میکنی اما چنین نبود

آنگونه نازنینی و زیبا که آفتاب

در چشمهای روشن تو میرود به خواب

تو امتداد خواب خدایان باستان

در امتداد فاجعه ی تلخ داستان

بی تو تمام زندگی من جهنم است

نوروز هم برای من دل محرم است

بی تو فضای سینه نیستان مولوی است

معنای واژه واژه ی نینامه غم است

با تو چقدر میشود از آسمان نوشت

با تو هرچقدر بماند دلم کم است

با تو فضای سینه پر از آفتاب و ماه

با تو فضای خانه پر از عطر مریم است

با تو قلم و تن حوا - به چشم من

زیباترین بهشت شرر خیز آدم است

چند وقتیست که مرا به تناسخ نشسته ای

در من روان حضرت عطار محرم است

اما هر آنچه پای دلم میرود تو را

از هفت شهر عشق تو در اولین خم است

باران سنگ اگر که ببارد از آسمان

با تو ستون خیمه ی آیینه محکم است

سرچشمه ی تمامی الهام های من

با تو غزل همیشه برایم فراهم است

تنها به خاطر غم دوریست - بی گمان

اوضاع شعر من اگر امروز در هم است

خانم به هم چه خوب گره خورده بختمان

از فرط عشق لحظه ی سوگند سختمان

یادش به خیر گفتم و گفتی که ماه مست

آمد و مرز من و تو را ناگهان شکست

دیگر تمام زندگی من کنار توست

یعنی که قطره قطره ی خونم نثار توست

هرکس که دشمن تو - مرا نیز دشمن است

هر که با تو دوست - عزیز دل من است

خانم غرور قامت و دست نوازشت

تنها تلقی من از واژه ی زن است

بی شک به یمن حادثه ی چشمهای توست

با من اگر چراغ شب عشق روشن است

نام همیشه سبز تو را داد می زنم

وقتی که تیغ فاجعه بر روی گردن است

آرامش تمامی دنیا برای من

یک شب فقط در کنار تو در خواب بودن است

اما چگونه میشود از خواب ابر گفت

در این قبیله که دلش از جنس آهن است

دیگر در این زمانه ی بی آسمان سرد

جز تو نمیشود به کس اعتماد کرد

جز تو هر آنچه هست دروغ است پیش من

حرف تو مثل شعر فروغ است پیش من

زیباترین حماسه ی آواز در لبت

شاخ نبات حافظ شیراز در لبت

من را بخوان که میشوم از فرط اشتیاق

واژه به واژه معنی پرواز در لبت

طوفان نوح می شود آغاز در دلم

وقتی که میشود بوسه آغاز در لبت

پیش لب تو حرف می و خم صحیح نیست

آنجا که آب هست تیمم صحیح نیست

قامت قیامت از تو نام است نام من

شبت بربریده ی عالم دوام من

نوشته شده در ساعت 5:27 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

از خود بگذر دور شو از این خانه

هر لحظه به یک جهان دیگر پا نه

 

 

تا کی تو به دنبال چراغی هستی

در نور خودت محو بشو پروانه

نوشته شده در ساعت 20:15 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

دلداده و سر به زیر باید به رویم

دستان مرا بگیر باید برویم

  

شلاق زد آفتاب ما را هر روز

دریای من از کویر باید برویم

 

نوشته شده در ساعت 20:12 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

 تا تو قلب خسته ی من یه ستاره پا می ذاره

انگار از تموم دنیا هیچ چی دیگه کم نداره

 

تا از اون چشای نازش میریزه بارون رو گونش

نگاه دستپاجه ی من بر می گرده می ره خونش

 

وقتی سینه ش می شه آغوش واسه تنهایی دوباره

می بینم خدارو داره گلهای عشقو می کاره

 

قربون نگاه نازت نم نم چشات قشنگه

توی برکه ی نگاهت دل من صاف و یه رنگه

 

نمی شه غریبه باشیم با همیشه بودن تو

نمونده دیگه یه دیوار بین دستم تا تن تو

 

هستی همیشه ی من بی تو واسم عشق غریبه

دستای خسته هنوزم توی انتظار سیبه

 

همیشه ستاره هستی تو دل سیاه من تو

کاش دوباره با تو باشم کاش شوی پناه من تو

 

ولی تا حرف قشنگت مونده تو خیال خامم

هنوزم تو کوچه ی عشق توی فکر یه سلامم

نوشته شده در ساعت 20:11 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

بودا 

رسیده بود به جاده که خط آخر بود

و چشمای قشنگش از آسمان سر بود

 

بریده بود از آن شهرو بی صدا می رفت

به فکر لحظه ی آخر... دعای مادر بود

 

و دست شسته از این زندگی تکراری

در آسمان نیایش دلش کبوتر بود

 

نگاه کرد به معبد :-چه چه گرفته شده است

هجوم خاطره ها... باز چشم او تر بود

 

به سوی مقصد تاریک خود به راه افتاد

شبیه آینه اما کمی مکــدّر بود

                       □□□

وخسته بود کنار درخت پیر افتاد

اسیرحال و هوای جهان دیگر بود

 

                       □□□

دو عود روشن و نیلوفری که غنچه زده

نفس کشید تمام جهان معطر بود

نوشته شده در ساعت 20:7 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

برگرد دلم ستاره ها را گـم كـرد 

 

      سـجاده و تسبــيح و دعا را گــم كرد

 

 

بي آيه ي چشمان تو اين سايه ي سرد 

 

 

      سرگرم خودش بود و خدا را گم كرد

نوشته شده در ساعت 10:9 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تو كه اينجا نباشي در كنارم 

 

           همــيشه بــي قــرار بــي قــرارم

 

 

تو با رفتن كه از يادم نرفتي 

 

             تو را هر جا كه باشي دوست دارم

نوشته شده در ساعت 10:7 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

بهار و لاله ها را مي سرايم  

 

               تمام لحظه ها را مي سرايم

 

تمام  عمر    دنبال    همينم

 

               خدا را من خدا را مي سرايم

نوشته شده در ساعت 10:6 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تو كه همسايه خورشيد هستي 

 شبي رفتي و قلبم را شكستي

          قسم خوردم فراموشت كنم ... باز

          نگاهي كردي و در دل نشستي

نوشته شده در ساعت 10:5 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

         

و پنــج بــار قلبـــم            شمــاره ي خـــدا را

الو ... فرشته خانوم             خدا كجاست ؟ آنجا ...

 

الو ... دلم گرفته ست              خدا در آن طرف هست ؟

الــو ... بـه نيــت «او»              دلــم اقــامه بســته است

 

ببيــــــن مــرا خدايا              كــه تشــــنه در بيـــابان

بگــو بــه ابــرهايت               بگــو كــه بــــاز بـاران

 

دوبــاره ايســــتادم                 الـــو ... پُــر از نيـــازم

قبــول كــم خـدايا                مــرا در ايـــن نــــمازم

 

سپرده ام به ايــن باد               سپــرده ام بــه بــــاران

دعـــاي هـر شبم را               بــراي قلــب مــامــان

 

الــو خدا ... به بابا                 ســلام مـــي رســـانم

پدر خدا به همرات                 پــدر عـــزيــز جــانم

 

                  

نوشته شده در ساعت 10:4 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تو گفتي شهرت و نامي ندارد  

       غزل گفتن سرانجامي ندارد

ولي من عاشق اين واژه هايم    

     دلِ عاشق كه آرامي ندارد

نوشته شده در ساعت 10:4 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تو بر آیینه ها مانند آهی

تو مثل تکه ابری بی پناهی

 

بیا من آسمان هستم برایت

به غیر از من نداری تکیه گاهی

نوشته شده در ساعت 19:59 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

بیا مانند من اهل سفرباش

از اشک چشمهایم با خبر باش

 

بیا تا صبح چون ابری بباریم

کمی همراه این چشمان تر باش

نوشته شده در ساعت 19:57 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

من کشیدم جاده را او پا گذاشت-

 

روی قولش کلبه ی من را گذشت-

 

در کویری که قرار ما نبود

 

پس دوباره ابر را آنجا گذاشت

 

رنگ چشمانش به روی بوم ریخت

 

او به جای رنگ ها دریا گذاشت

 

ساحل زیبای من تاریک بود-

 

او چراغ ماه را اما گذاشت-

 

توی قاب پنجره و جاده ای-

 

پشت در رو به سیاهی ها گذاشت

 

مثل رؤیا بود آن شب دستهاش

 

توی دستم عطری از غم جا گذاشت

 

در کنار جاده اسبی را کشید

 

رفت من را با خودم تنها گذاشت

نوشته شده در ساعت 18:51 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تو لالا ییــست آهـنگ صــدایت       

دلم تنگ است تنگ گریه هایت

 

هــمیشه مــینویسم از تو مادر

تــمــام شــعر هــــایم فــدایـــت

نوشته شده در ساعت 18:5 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تا در تلفـــن صـــدای تـــو می پیچد

لبـــخــنـد مــرا بــرای تـــو می پیچد

 

هی قطع بکن:-«مادرم انــگار آمـد»

یک بغض به خنده های تو می پیچد

 

نوشته شده در ساعت 18:15 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

شــروع سطـــــر باران بــا ســياهــي                 نمــي خوابد خيابان با سيـاهي

و كودك دستهــــاي كوچكــش را                     به جيبش ، و پريشان با سياهي

به سوي خانه چشمش خيش مي شد                   به فكــر درد مامان با سيـاهي

كه سرفه سرفه مادر كم شد از خود                  كه آمد اين زمستان با سياهي

كه سرفه سرفه مادر سينه اش سوخت                و افتاده است بي جان با سياهي

كه سرفه سرفه وقتي سفـره خاليسـت                چه بايد كرد با نان با سياهي

و در زد : - خواهرم اين صورت ماه                  چرا گشته است پنهان با سياهي

- دادا ... داداش مادر ........

                                       قطره

                                                     قطره

                                                           شروع سطر باران با سياهي

 

نوشته شده در ساعت 10:21 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

آب مي شد از شرم ، پير مرد تنها          با عصايي در دست - « شمع دارم آقا »

                                  □□□

خانه ي او ديشب مثل گوري تاريك         سرفه سرفه بستر ، مي شد از خون دريا

دخترك مي ناليد ناله هاي آخر           آب مي شد كم كم چشمهاي بابا

                                   □□□

هفت شمع خاموش مانده روي دستش       تا كه شايد بخرد قرص هاي او را

-« شمع دارم آقا » .. باز شب در تكرار     سايه ها سردِ سرد ، رد شدند از آنجا

                                      □□□

روي گوري كوچك ، هفت شمع روشن       قطره ها مي ريزد ، پير مردي تنها

نوشته شده در ساعت 10:18 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

كوچه ي خيس ، نغمه ي باران

 

روح تنها و خسته ات ويران

 

تو همان دختر پر آشوبي

 

سايه ي توي كوچه ها ويلان !

 

هيچ چيزي نيامده گيرت

 

از فروش چهار تا گلدان

 

سفره ي تو هميشه خالي ماند

 

سرفه هاي تو شعله اي سوزان

 

سرفه سرفه به راه مي افتي

 

مي روي باز گوشه ي ميدان

 

نانواي محله مي داند

 

جيبهاي تو خالي ... اما نان ،

 

نان گرانتر شده است از ديروز

 

پس برو باز هم گرسنه بمان

 

كوله بار تو بسته خواهد شد 

    

« كولي بي قرار سرگردان »      

 

باز هم كوچه هاي شهري سرد

 

سرفه هاي تو ... نغمه باران ...

نوشته شده در ساعت 10:14 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

                                     

 

 

آن كــــوچه پــر ز  ماجرا يـــادت هســـت؟

و بــازي گرگـم به هــوا يــادت هــسـت ؟

 

باران كه گرفت هر دومان خيس شديــم

ماننــد گــل و پــرنــده ها يادت هسـت ؟

 

روزي كــه تـــو را بــاز صــدا زد مادر

گفتي : نمي آيم به خدا يـادت هســت؟

 

در بــازي گــرگــم به هــوا مـادر بُرد

از من كه تو را كرد جدا يادت هست؟

 

آن روز گــذشت ،و بــهاري ديگــر

نگذاشت قدم به باغ ما یادت هست؟

نوشته شده در ساعت 10:13 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

تو باران ، نه بهاران نه تو جاني

 

        بــراي مــن زمين و آسماني

 

خدايا گر چه من دورم ،تو اي كاش

 

      هميشه پيش من هر جا بماني 

نوشته شده در ساعت 10:12 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


|

اين واژه تويي واژه ي ديگر هم من

 

           اين زندگي ماست رباعــي بودن

 

 

از آخر خط نترس همراه كه هست

 

           يك زندگي دوباره پس از مردن

نوشته شده در ساعت 10:9 توسط سید هوشنگ موسوی


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com